داستان علمی تخیلی از ریشه تا برگ مربوط به علوم پنجم


 

 

داستان كوتاه تخيلي از ريشه تا برگ

بخشي از داستان :

سال ها پيش پسر كوچولويي بازيگوش عاشق بازي كردن در اطراف درخت سيب بزرگي بود. او هر روز از درخت بالا مي رفت و سيب هايش را مي خورد و استراحتي كوتاه در زير سايه اش مي كرد. او درخت را دوست مي داشت و درخت هم عاشق او بود. زمان به آرامي گذشت و پسر كوچولو بزرگ شد و ديگر هر روز براي بازي به سراغ درخت نمي آمد.

يك روز، پسر بعد از مدت ها برگشت، اما اين بار مثل هميشه خوشحال نبود.

درخت به پسر گفت: بيا با من بازي كن.

پسر جواب داد: من ديگر يك پسر كوچولو نيستم و با درخت ها بازي نمي كنم. دوست دارم براي خودم اسباب بازي داشته باشم ولي پولي ندارم.

ريشه درخت به پسر گفت اگر ميخوايي اسباب بازي داشته باشي من ميتوانم به تو  كمك كنم.

Leave a Reply